احمدرضایی
از on 19 آذر, 1397
41 مشاهده
می‌گفتم: «مگر یکی دیگر هم هست؟»
می‌گفت: «داد نزن، بیدار می‌شوند.»
آنوقت این‌ها فقط از ارز حرف می‌زنند که مثلاً شده دویست و چند. طوری هم می‌گویند که انگار می‌کنی اگر دههزار تایی خریده بودند، حالا روی گنج قارون نشسته بودند. تف به این روزگار، صفت ندارند این مردم. نشده به جان خودت یکیشان یکروز بیاید که: «ببین، چه پیراهنی خریده ام.» دل من که هنوز هستش، می‌زند. می‌گویم: «بکن دختر این روپوش را، بچرخ ببینم چین چین دامن ات را.» می‌گوید: «من دامن نمی‌پوشم.» شنیدی چی گفتم؟ صفیه گفت: «من همیشه بلوز و شلوار تنم می‌کنم. راحت‌تر است.» این هم از اقبال من. آن دامن سفید و سرخ اش یادت هست؟ باید یکجایی گذاشته باشیش، همین چند سال پیش دیدم اش‌ها! گرفتم جلوم و هی زار زدم. از خوشحالی بود، باور کن، یادم آمد، می‌چرخید. و دامن چین چین سرخ و سفید، دور آن پاهای کوچک و تپل و سفیدش می‌چرخید. می‌گوید: «من بلوز و شلوار می‌پوشم.» یه یه یه یه… می‌گوید: «گرم‌تر است.» گفتم: «توی خانه، جلو حاج آقاتان چی؟» گفت: «بابا، کسی دیگر حوصله ی این حرف‌ها را ندارد.»‌ای وای. اگر می‌توانستم، اگر تو بودی و کمکم می‌کردی، می‌توانستیم دوتایی بگیریم اش و بخوابانیم اش روی همین تخت و من دو تا شلالی می‌زدم به آن کفل نازنین اش، جگرم حال می‌آمد. می‌گفت بچه‌ها تا بوق سگ پای تلویزیون اند، آقا محمود هم تا بگویی چی، خرخرش بالاست.
راست که نمی‌گوید. زمهریرِ زمهریر که نشده هنوز. راستش را بگو پیرزن. آن بیرون چه خبر است، پشت این پنجره، آنطرف این دیوار چه می‌گذرد که آقا محمود به دختر من هر شب خدا پشت می‌کند و تا صبح هی خرناس می‌کشد و این صفیه ی بی پدر هی فرت و فرت سیگار می‌کشد و به پنجره نگاه می‌کند تا کی صبح شود، تا باز بلند شود و اول بچه هاش را برساند، بعد برود اداره، کاکلاش را بدهد تو و نمی‌دانم باز مقنعه اش را زیر گلوش سنجاق کند و تا سه یا سه و نیم همه اش مواظب باشد که موهاش نیاید بیرون. خودش گفت به من، آتش گرفت دلم، می‌شنوی زن؟ پرسیدم: «کدام دیوار آن بیرون می‌افتد، کجای این فلک سوراخ می‌شود اگر موی دختر گمب گل من، یه کم، فقط به اندازه ی این بته جقه ی روی این دستمال عسلی از لب مقنعه اش جوانه بزند؟» گفتم: «کی می‌ترسد از دختر من؟» بفرمایید، همین دیروز توی روزنامه خواندم که پانزده میلیارد سال از آغاز هستی این آسمان و این زمین می‌گذرد. عکس آغاز خلقت را هم گرفته بودند. تازه، گوشات با من است؟ میلیارد‌ها میلیارد سال هم باید بگذرد تا هر ذره ای هی تجزیه بشود و هی هوا سرد بشود. هوا که سرد نشده، زمهریر که نیست بیرون. از زمهریر هم باید بد‌تر بشود. همین دیروز بود که آن رنگ نارنجی غروب افتاده بود به آن دیوار. آنوقت صفیه می‌گوید: «شربت سینه نیست بابا. آقا محمود ده تا داروخانه را بیشتر رفته. داروخانه ی بنیاد هم گفته اند ندارند. رفته ناصرخسرو پیدا کرده.»